خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۵۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلها بسی بر آتش حسنش سپند شدتا ایمن آن جمال ز رنج گزند شد
۲
دست هوس ز گیسوی مشکین او مداربر بام آفتاب توان زین کمند شد
۳
از بسکه خورده خون دلم را بجای شیرآهوی چشم او به همین بره بند شد
۴
دامن زند تپیدن دل بسکه در برمبر سر چو شمع شعلهٔ داغم بلند شد
صفحهٔ ۱ از ۲