خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۶۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب که حالم زغم هجر تو دیگرگون بودبر کفم ساغر می آبلهٔ پرخون بود
۲
دیده دیدم که به خوناب جگر می غلتیدخبر از حال دلم نیست ندانم چون بود
۳
معنیی نیست در این نشئه مگر با مجنونآنکه پنداشمتش بی خرد افلاطون بود
۴
شوخی رنگ تو می آمدم امشب بخیالدیده ام تا به سحر جام می گلگون بود
صفحهٔ ۱ از ۲