خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۷۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون شود محو از دل خاکی سرشت ما غبار؟کی به افشاندن رود از دامن صحرا غبار؟
۲
ای نسیم از کوی او مگذر که می ترسم شوددر دلش بوی گل از نازک مزاجیها غبار
۳
بسکه بیکس دشمنند ارباب دولت، می شودگوهر از گرد یتیمی در دل دریا غبار
۴
مهرهٔ گل ریزدم هر قطره اشک از چشم تردور ازو در خاطرم بگرفته از بس جا غبار
صفحهٔ ۱ از ۲