خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۷۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا یاد ترا کرده دلم راهبر خویشپر در پر عنقا بپریدم ز بپریدم ز بر خویش
۲
تا بام قفس قوت پرواز ندارمشرمنده ام از کوتهی بال و پر خویش
۳
پیوند سرین را به میان تو چو بیندعاشق بود ار کوه نبندد کمر خویش
۴
یکبار به گرد سر او گشتم و چون شمعگردم همهٔ عمر به قربان سر خویش
صفحهٔ ۱ از ۲