خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کرده جا تا آن لب میگون به افسون در دلمغنچه سان شد برگ گل هر قطرهٔ خون در دلم
۲
می توانی ساقی از جامی روان بخشم شویمهربان شو می به ساغر کن، مکن خون در دلم!
۳
سیر و دور وحشتم بیرون ز خود یک گام نیستریخت عشق از گرد غم تا رنگ هامون در دلم
۴
در سرم تنها نه همچون شمع بزم آشفتگی استدور از او هر قطره خون گشته مجنون در دلم
صفحهٔ ۱ از ۲