خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب غم، بی جمالش، ساغر، اخگر بود در دستمز هر موجی قدح بال سمندر بود در دستم
۲
سر و سامان دلجمعی است بی سامانی دنیاپریشان بوده ام تا همچو گل زر بود در دستم
۳
من و می بی تو خوردن وانگهی لاف مسلمانی؟پیاله بی جمالت، کافرم گر بود در دستم
۴
خوشا روزی که گلچین بهار وصل او بودمهوا گریان و گل خندان و ساغر بود در دستم
صفحهٔ ۱ از ۲