شعر را زندگی کن
خلوتی با جویای تبریزی

شمارهٔ ۸۳۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا بود سودای زلفش در سر شوریده‌امدانهٔ زنجیر می‌ریزد سرشک از دیده‌ام
۲
از تنم پیکان او زنجیر می‌آید بروندر شب هجران او از بس به خود پیچیده‌ام
۳
چشم بینایی است هر داغی دل آشفته رابس که از جوش حیا زان رو نگه دزدیده‌ام
۴
نیست جز یخ بلمز از حیرت حدیثی بر لبمتا زبان ترک چشم یار را فهمیده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth