خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نخست از پهلوی خود دید آفت ها دل تنگمشکست از موج خارا خورد این آیینه در سنگم
۲
بیاد چشم مستی دارد از بس عشق دلتنگمبریزد خون صهبا از شکست شیشهٔ رنگم
۳
مرا باید کشید آزار هر کس را رسد دردیمحیط عالمست از وسعت مشرب دل تنگم
۴
بزور معجز آخر رو بسویم کرد آن بدخوبتابد پنجهٔ خورشید عشق آتشین چنگم
صفحهٔ ۱ از ۲