خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به او نزدیکم و از شرم خود را دور پندارموصالش داده دست و خویش را مهجور پندارم
۲
درونم شد نمکسود ملاحت بسکه از حسنشفشارم چون به دل دندان کاب شور پندارم
۳
ترا در دل زبس امیدها در یکدگر جوشدفضای سینه ات را محشر زنبور پندارم
۴
چنان دانسته چشمش سرگردانی می کند با منکه او مست می ناز است و من مخمور پندارم
صفحهٔ ۱ از ۴