خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۲۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من که چون شمع ز داغ تو صدم روشنی استگر بگریم ز غمت غایت تر دامنی است
۲
شب چراغ غم دل از در دلها طلبندورنه محمود چکارش به در گلخنی است
۳
این چه سحرست که آن آهوی صید افکن توخود بخواب است و صدش غمزه بصید افکنی است
۴
آفتابی تو و کس را نبود تاب نظرمگر آن کس که چو آیینه دلش آهنی است
صفحهٔ ۱ از ۲