شعر را زندگی کن
خلوتی با اهلی شیرازی

شمارهٔ ۳۹۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شمع روی تو نه افروخته چشم من ازوستاین چراغیست که چشم همه کس روشن ازوست
۲
دست در گردنت آن زلف بهل تافکندکه ترا خون من سوخته در گردن ازوست
۳
دهنت گرچه بود مرهم دل هیچ نگفتکه دل ریش مرا اینهمه خون خوردن ازوست
۴
یارب از باد خزانی ورقش زرد مبادآن گل تازه که فیروزی صد گلشن ازوست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth