خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۱۰۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز خونم سیر کی گردد که با لعلش نظر دارمز چشمم میکشد تا قطرهای خون در جگر دارم
۲
مکن منع از سجود خود مرا ای سرو چندانیکه در راهت رخ زردی نهم بر خاک و بردارم
۳
چو رو در قبله میآرم سجودم بهر آن باشدکه از محراب ابرویت خیالی در نظر دارم
۴
کجایی آفتاب من که شب تا روز در راهتبه جان کندن چراغ دیده در راه سحر دارم
صفحهٔ ۱ از ۲