خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۱۲۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گهی که زلف بر آن روی مهوش افتادههزار سوخته را جان در آتش افتاده
۲
بصد هزار جفا ای غزال مشکین بوخوشم که با من مسکین ترا خوش افتاده
۳
به گوشه نظری شهسوار من بنگرسری که بهر تو در پای ابرش افتاده
۴
نشان تیر تو خلق استخوان خود سازندولیک قرعه بنام بلاکش افتاده
صفحهٔ ۱ از ۲