خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوختدیده پوشید و گمان کرد که پنهانم سوخت
۲
نه بدر جسته شرار و نه بجا مانده رمادسوختم لیک ندانم به چه عنوانم سوخت
۳
سینه از اشک جدا، دیده جدا می سوزداین رگ ابر شرربار پریشانم سوخت
۴
حاجت افتاد به روزم ز سیاهی به چراغدل به بی رونقی مهر درخشانم سوخت
صفحهٔ ۱ از ۳