شعر را زندگی کن
خلوتی با غالب دهلوی

شمارهٔ ۵۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
جیب مرا مدوز که بودش نمانده استتارش ز هم گسسته و پودش نمانده است
۲
سرگرمی خیال تو از ناله باز داشتدل پاره آتشی ست که دودش نمانده است
۳
داد از تظلمی که به گوشت نمی رسدآه از توقعی که وجودش نمانده است
۴
چون نقطه اختر سیه از سیر باز ماندگویی دگر هبوط و صعودش نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth