شعر را زندگی کن
خلوتی با غالب دهلوی

شمارهٔ ۱۰۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفتباده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت
۲
این سفال از کف خاک جگر گرم که بود؟دست شستیم ز صهبا که به پیمودن رفت
۳
خیز و در دامن باد سحر آویز به عذرگر شبت تیره به داغ مژه نگشودن رفت
۴
هر چه از گریه فشاندیم به نشمردن ریختهر چه از ناله رساندیم به نشنودن رفت
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth