خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۱۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به بند پرسش حالم نمی توان افتادتوان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد
۲
فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوزنگفته ام که مرا کار با فلان افتاد
۳
من آن نیم که بتانم کنند دلجوییخوشم ز بخت که دلدار بدگمان افتاد
۴
ز رشک غیر به دل خون فتاد ناگه و منبه خون تپم که چه افتاد تا چنان افتاد؟
صفحهٔ ۱ از ۳