خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۱۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به ذوقی سر ز مستی در قفای ره روان داردکه پنداری کمند یار همچون مار جان دارد
۲
تنم ساز تمنایی ست کز هر زخمه دردیهما را مست آواز شکست استخوان دارد
۳
هوای ساقیی دارم که تاب ذوق رفتارشصراحی را چو طاووسان بسمل پرفشان دارد
۴
بنازم سادگی طفل ست و خونریزی نمی داندبه گل چیدن همان ذوق شمار کشتگان دارد
صفحهٔ ۱ از ۳