خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۱۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شدزراعتگاه دهقان می شود چون باغ ویران شد
۲
گرفتم کز تغافل طاقت ما باج می گیردحریف یک نگاه بی محابای تو نتوان شد
۳
تو گستردی به صحرا دام و از رشک گرفتاریکف خاکم به رنگ قمری بسمل پرافشان شد
۴
جنون کردیم و مجنون شهره گشتیم از خردمندیبرون دادیم راز غم به عنوانی که پنهان شد
صفحهٔ ۱ از ۴