خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۱۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمدز شادی ستمت سینه در خروش آمد
۲
به جان نوید، که شرم از میانه هم رفتبه عیش مژده که وقت وداع هوش آمد
۳
خیال یار در آغوشم آنچنان بفشردکه شرم امشبم از شکوه های دوش آمد
۴
به آستین بفشان و به تیغ خوش بردارکه جان غبار تن و سر وبال دوش آمد
صفحهٔ ۱ از ۳