خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۱۶۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پروا اگر از عربده دوش نکردندامشب چه خطر بود که می نوش نکردند
۲
در تیغ زدن منت بسیار نهادندبردند سر از دوش و سبکدوش نکردند
۳
از تیرگی طره شبرنگ نظرهاپرواز در آن صبح بناگوش نکردند
۴
داغ دل ما شعله فشان ماند به پیریاین شمع شب آخر شد و خاموش نکردند
صفحهٔ ۱ از ۳