خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۱۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مژده ای ذوق خرابی که بهارست بهارخرد آشوب تر از جلوه یارست بهار
۲
چه جنون تا زهوای گل و خارست بهارکاین چنین قطره زن از ابر بهارست بهار
۳
نازم آیین کرم را که به سرگرمی خویشدشت را شمع و چراغ شب تارست بهار
۴
شوخی خوی ترا قاعده دان ست خزانخوبی روی ترا آیینه دارست بهار
صفحهٔ ۱ از ۳