خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۲۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم ز شادی نبودم گنجیدن آسان در بغلتنگم کشید از سادگی در وصل جانان در بغل
۲
نازم خطر ورزیدنش وان هرزه دل لرزیدنشچینی به بازی بر جبین دستی به دستان در بغل
۳
آه از تنک پیراهنی کافزون شدش تردامنیتا خوی برون داد از حیا گردید عریان در بغل
۴
دانش به می درباخته خود را ز من نشناختهرخ در کنارم ساخته از شرم پنهان در بغل
صفحهٔ ۱ از ۳