شعر را زندگی کن
خلوتی با غالب دهلوی

شمارهٔ ۲۴۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتمخود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم
۲
طول روز محشر و تاب مهر ذوقی بود و بسجلوه برقی در ابر دامن تر داشتم
۳
تا چه سنجم دوزخ و کوثر که من نیز این چنینآتشی در سینه و آبی به ساغر داشتم
۴
دوش بر من عرض کردند آنچه در کونین بودزان همه کالای رنگارنگ دل برداشتم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth