خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۲۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز من حذر نکنی گر لباس دین دارمنهفته کافرم و بت در آستین دارم
۲
زمردین نبود خاتم گدا دریابکه خود چه زهر بود کان ته نگین دارم
۳
اگر به طالع من سوخت خرمنم چه عجب؟عجب ز قسمت یک شهر خوشه چین دارم
۴
نشسته ام به گدایی به شاهراه و هنوزهزار دزد به هر گوشه در کمین دارم
صفحهٔ ۱ از ۴