خلوتی با ایرانشان
بخش ۳۵۱ - راندن پیر، کوش را، و پشیمان شدن کوش
کوشنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز گفتار او کوش شد تنگدلبزد اسب و برگشت خوار و خجل
۲
چو بهری از آن بیشه ببرید راهپُراندیشه شد مغزِ سرگشته راه
۳
گر آبادجاییست، این مردِ پیرنگوید همی این سخن خیره خیر
۴
همانا که دیر است تا ایدر استهم از بهر کاری به رنج اندر است
صفحهٔ ۱ از ۴