خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۱۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نشئهٔ آب حیات از لعل شکرکام اوستهر دو عالم را فصاحت بستهٔ دشنام اوست
۲
آفتاب از پرتو عکسش نشانی می دهدساغر سرشار معنی، جرعه سنج جام اوست
۳
خویش را همرنگ زلفش گفت و عنبر شد خجلروسیاهی های او آخر ز فکر خام اوست
۴
باغبان گل را به یاد عارضش جا داده استدر چمن مقصود از سرو سهی اندام اوست
صفحهٔ ۱ از ۳