خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۱۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر که آمد عمر خود را صرف سامان کرد و رفتشمع را نازم که جسم خویش را جان کرد و رفت
۲
تیشه را بر سر نه از بی طاقتی فرهاد زدکوه کندن را برای خویش آسان کرد و رفت
۳
گریه ام کی همچو شبنم منت از گل می کشداشک من از گریهٔ من گل به دامان کرد و رفت
۴
داشتم زان پیرهن [بویی] چو گل در جیب خویشسرزد آهی صبح آن را در گریبان کرد و رفت
صفحهٔ ۱ از ۲