خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۱۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از دم تیغ قضا شیر مکیده است صبحاز شب و از روز خود مهر بریده است صبح
۲
بلبل شب زنده دار خون جگر می خوردپنبهٔ غفلت ز گوش تا نکشیده است صبح
۳
فرق ندارد ز هم روز [و] شب وصل منشام قضا ناشده، باز دمیده است صبح
۴
از حرکات فلک وز سکنات زمینصورت خشم است مهر طبع رمیده است صبح
صفحهٔ ۱ از ۳