خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۲۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به آن برچیده دامان تهمت خونم کجا افتدنسازد دست رنگین گر به پای او حنا افتد
۲
چه سازم با چنان بالابلندی عشوه پردازیکه در دیدن ز کوتاهی نگاهم پیش پا افتد
۳
ز استغنا کشم در زیر دامن پای رغبت رابه پشت پای من گر سایهٔ بال هما افتد
۴
چسان کس می تواند دید آن نازک خیالی راکه از خود می رود چون در دلش فکر حیا افتد
صفحهٔ ۱ از ۲