شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۲۱۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نگریم بعد از این ترسم که دل خون جگر گرددنسوزم سینه را داغش مبادا چشم تر گردد
۲
ز خورشید جمالش نیست باکم بیم از آن دارمکه خط پیدا شود بر آن رخ و دور قمر گردد
۳
به خاک آن کف پا روی خود می مالم و شادمکه مس بر کیمیا چون برخورد البته زر گردد
۴
چه کم دارد که دارد خانه زادی همچو زلف خودکه گه بر پایش افتد گه به قربان کمر گردد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth