شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۲۴۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
صبحدم از شب وصل تو اثر می آردآفتاب از سر کوی تو خبر می آرد
۲
دیگر از روز قیامت نهراسد هرگزهر که با من شب هجری به سحر می آرد
۳
می توان گفت دل آینه را از سنگ استکه به روی تو چنین تاب نظر می آرد
۴
مزهٔ چاشنی لعل تو در کام خیالداند آن کس که به صد خون جگر می آرد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth