خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۲۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز تا در چمن آن سرو خرامان آمدرنگ بر روی گل و فاخته را جان آمد
۲
راست گویم که ورا سرو خطا گفتم کجنخل عمری است که در صورت انسان آمد
۳
هر که از اصل خود آگاه بود دم نزندکه کمال همه از غایت نقصان آمد
۴
بسکه خون جگر از مادر گیتی خورده استطفل از آن است که با دیدهٔ گریان آمد
صفحهٔ ۱ از ۲