خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۴۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دارد بت نازک دلم صد جان به قربان در بغلهر تار کفر زلف او پیچیده ایمان در بغل
۲
تا آسمان ها می رسد فیض از قد و بالای اودارد چمن از سایه اش سرو خرامان در بغل
۳
صبح بناگوشش کند صد کار روز حشر راتا خفته آن زلف دوتا خورشید تابان در بغل
۴
صبحی دمی بر خستگان بگذشت آن عیسی نفسصد زخم را مرهم به کف صد درد درمان در بغل
صفحهٔ ۱ از ۳