شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۴۷۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز دست رفتم و امید دستیار ندارمبرهنه پایم و منت ز پای زار ندارم
۲
چرا ز باد مخالف دلم غمین گرددنشسته کشتیم امید از کنار ندارم
۳
منم چو آینهٔ زنگ بسته در این دورکه پوششی به تن خویش جز غبار ندارم
۴
نفس نفس دلم از خویش می کند پروازز دست خویش ولی قوت فرار ندارم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth