خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۴۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از دم تیغ غم او هر نفس خون میخورمکس نمیداند که من این باده را چون میخورم
۲
همت عالی به مردن تشنه لب راضیتر استکاسهٔ آبی که من از دست جیحون میخورم
۳
در دل شوریدهٔ من قوت شادی نماندبس شکست از لشکر غم در شب خون میخورم
۴
تکیهام تا گشته همت، فکر بس گردیده پاکخرقه موزون کردهام در فقر و مضمون میخورم
صفحهٔ ۱ از ۲