خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۵۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
برقع از رخ برگرفتی آفتاب آمد برونزلف را کردی پریشان، مشک ناب آمد برون
۲
صبحدم در فکر آن خورشید تابان خواب بردخواب می دیدم که ماه از جامه خواب آمد برون
۳
بی خبر بودم ز دل امشب نمی دانم چه بودآه کردم صبحدم بوی کباب آمد برون
۴
گر بپرسد از شکر شیرینی گفتار خودقند را گو می تواند از جواب آمد برون
صفحهٔ ۱ از ۳