خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۵۶۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وجودم را بر آتش زد لقای گرم موجودیشدم کوه تجلی از نگاه سرمه آلودی
۲
نه ما بود و نه من بودم نه تن بود و نه جان بودمنه خاکی بود و نه آبی نه آتش بود و نی دودی
۳
در آن جامع که من بودم نه مسجد بود و نه منبرنه دیری بود و دیاری نه ساجد بود و مسجودی
۴
از آن دم عشق می بازم که در عشقش نهان بودمنه عاشق بود و نی عارف نه معروفی نه موجودی
صفحهٔ ۱ از ۲