خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۵۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بس این تن پرستان کرده خم گردن به آسانیز جا برخاستن گردیده مشکل از گرانجانی
۲
مبر امید خود را نزد ابنای زمان ای دلکه موج بحر نومیدی است ز ایشان چین پیشانی
۳
به هر تار سر زلف تو بستم دل ندانستمکه آخر نیست یک مو حاصل از این جز پریشانی
۴
ز فرمان تو بیرون میرود در آستین دستتمکش منت ز دوش خویش و تن در ده به فرمانی
صفحهٔ ۱ از ۲