شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۵۷۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
میزان عدالت بودی دی زلف سمن ساییدیدیم قیامت را دیروز ز بالایی
۲
چون خسته شود خاطر بوسم لب معشوقیچون درد سرم آید سایم به کف پایی
۳
سنگ ره وصلش را چون سرمه بسی سودمهر آبله در پایم شد دیدهٔ بینایی
۴
قربان تو می گردم تا هست مرا جانیمن ذره تو خورشیدی من بنده تو مولایی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth