خلوتی با قاسم انوار
شمارهٔ ۲۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفتدل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت
۲
زاهدا،در دور چشم مست یار از باده گویدور ساقی باد باقی! نوبت افسانه رفت
۳
سرخ شد گل درچمن چون خون بلبل را بریختتا چرادر خون او شوریده دیوانه رفت؟
۴
کشت درویشان بیدل را و دین شکرانه خواستگر بدین راضی شد ازما،یار درویشانه رفت
صفحهٔ ۱ از ۲