خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود راکه خوابم میبرد گر سرکنم افسانه خود را
۲
سرانجام خیال توتیای غیرتی دارمبه چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را
۳
غبار خاطرم خوش گریهآلود است میخواهمبه سیل اضطراب دل دهم ویرانه خود را
۴
ندارم سجدهای کز عهده خجلت برون آیمسرکوی وفا یعنی عبادتخانه خود را
صفحهٔ ۱ از ۲