خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۶۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر دلم پنهان نسازد در غبار آیینه راشعله از خجلت گدازد چون شرار آیینه را
۲
پاکتر آید برون دلهای روشن از گدازنیست خاکستر بسوزی گر هزار آیینه را
۳
ظاهری دارد بساطی در نظرها چیده استصافی باطن نمی آید به کار آیینه را
۴
خاطرش را هر دم از بازیچه ای خوش می کندکرده سرگردان فریب روزگار آیینه را
صفحهٔ ۱ از ۲