شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۶۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
داده ای ذوق شراب بی خمار آیینه راکرده ای خوش جام سرشاری به کار آیینه را
۲
خوش بساطی بر سر بازار دل وا کرده ایکرده ای شرمنده نقش و نگار آیینه را
۳
دل نباشد یاد او در دیده بیدار هستشمع خلوت می کنم شبهای تار آیینه را
۴
چون نگیرد اشکم از گلبرک حیرانی گلابتا گداز دل بود زان چهره کار آیینه را
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth