شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۱۰۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گردون ز بسکه برد غمت در دیارهااز روز من گرفت سبق روزگارها
۲
عمر ابد به خاک درت جان سپرد و گفتمشت غبار رهگذر انتظارها
۳
کردم زیاد روی تو روشن چراغ فالاز پرتو دلم شررستان غبارها؟
۴
جوش بهار بگسلد از هم که از رختگل می زنیم بر سر لیل و نهارها
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth