خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۱۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سرو شوخ من بیا تنها بیا غافل بیامستم و بسیار مشتاقم به جان و دل بیا
۲
پایمالت گر شود گل داغ می سوزم ز رشکچون به بزم دیده می آیی ز راه دل بیا
۳
خاطرم نازکتر است از شیشه می دانی تو همتا توانی آمدن ای شوخ سنگین دل بیا
۴
برگ و بار کشت ما را نیست هنگام گدازبرق بیحاصل برو یا در سر حاصل بیا
صفحهٔ ۱ از ۱