خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۱۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشق نیرنگ تغافل با دل بیتاب ریختهمچو گرد سرمه از چشم غزالم خواب ریخت
۲
از شکست خاطر ما عشق نقصانی نکردگرد این ویرانه گل در دامن سیلاب ریخت
۳
دید تا دیوانه خود را ز موج آشفته مویهر چه پیدا کرد دریا بر سرگرداب ریخت
۴
در نظر آورد هرگامی پریزاد دگراز غبار راه او رنگ شب مهتاب ریخت
صفحهٔ ۱ از ۳