شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از هر آتشکده ای سینه فگاری پیداستخاطر نازکی از هر سر خاری پیداست
۲
هر دلی بتکده نقش و نگاری داردمن و آن نقش که از چهره یاری پیداست
۳
صیدگاه دلم آیا ورق جلوه کیستکه ز هر نقش قدم زخم شکاری پیداست
۴
چه توان کرد که در عالم بی بال و پریجوهر ذره ز هر مشت غباری پیداست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth