خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۲۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کی در صفا چو تیغ تواش سینه روشن استبی جوهری ز چهره آیینه روشن است
۲
از فیض آب گوهر پیکان تیر اودر بحر عشق چون صدفم سینه روشن است
۳
غم نیست گر به روی تو گاهی کند نگاهچون آفتاب کوری آیینه روشن ا ست
۴
زاهد خیال شیشه می کرد وکور شدآه که مرا که در شب آدینه روشن است؟
صفحهٔ ۱ از ۱