خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۲۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بهر پابوس تو از خاکم غباری برنخاستاز گل بخت من اقبال زمین هم کوته است
۲
نیست تنها دست من کوتاه از دامان داغبهر پنهان کردن داغ آستین هم کوته است
۳
گر پریشان شد ز پیچ و تاب این درهم مباشاز خم آن جعد مشکین دست چین هم کوته است
۴
چون عنان کی دست او بوسم که مانند رکابدست امید من از دامان زین هم کوته است
صفحهٔ ۱ از ۲